تبليغاتX
جدایی

جدایی

عاشقی

خدايا

 تمام دارايي و توانم فقط يك دل اميدوار به عطا وفضل تواست .

ان را در پيشگاهت عرضه مي دارم به مهربانيت سوگند انرا از من بپذير.

کاش دعا کردن رایاد گرفته باشم وخدا را انچنان که می خواهد بخوانم.

 خدایا

به تو توکل کردم و انتخاب کردم.

نمی گویم دستم را بگیر که عمریست گرفتی. فقط  دستم را رها نکن.........

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

پرسش

زير پلکت سايه بانم ميدهي؟

 سوختم آيا پناهم ميدهي؟

 آتشي افتاده بر جان و دلم ، قطره آبي بر لبانم ميدهي؟

 ميهمان جان جانان گر شوم ، ميزباني را نشانم ميدهي؟

تا بياسايم دمي در پاي عشق ، زير چترت سرپناهم ميدهي؟

 اي جواب پرسش بي پاسخم ، عشق را آيا نشانم ميدهي؟

رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

با هر زبان

هر لحظه تکرار می کنم

"دوستت دارم "را

خواه بدانی خواه نه...

خواه بخواهی خواه نه...

بی یادت نخواهم زیست

هرگز...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

گلم سلام

می خوام دوباره برات بنویسم

دوست دارم

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

من .تو .او

من درس ميخوانم

تو درس ميخواني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد



من شام مي خورم

تو رستوران ميروي

او گرسنه است



من به ييلاق ميروم

تو با دوستانت تمام بعد از ظهر را قدم ميزنيد

او با دستمالش شيشه ماشين ها را تمييز مي كند



من پول جيبي ام را از پدرم ميگيرم

تو ماهيانه ات را مادرت ميدهد

او ترازويش را در پياده رو  كنارش گذاشته و به 10تومني هايش نگاه ميكند



من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را بيش از هر كس دوست داري

او پدرش معتاد و مادرش در خانه اي كار ميكند



 من پدرم  مادرم را دوست دارد

تو پدرت به مادرت عشق ميورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند



من يك خواهر كوچك دارم

تو يك برادر بزرگتر و يك خواهر كوچكتر داري

او 6 برادر و 3 خواهر دارد



من خواهرم دبيرستاني ست

تو برادرت به دانشگاه ميرود

او تمام برادرهايش يا در زندانند ويا معتادند ويا................



من عاشق شده ام

تو ميداني عشق چيست

او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است



من آن لاين هستم

تو آن لاين هستي

او بي نان است



من تابستان را دوست دارم

تو بهار و شكوفه هايش را دوست داري

او برايش تابستان و بهار فرقي ندارد



من شبهاي داغ تابستان را بي رو انداز مي خوابم

تو در شبهاي سرد زمستان با پتوي گرمت مي خوابي

او در تابستان و زمستان فقط يك زير انداز لازم دارد



من از زندگي ام راضي ام

تو زندگي ات را دوست داري و به  خواسته هايت رسيده اي

او برايش زندگي اجباريست و بدون انتخاب



من او را ديده ام

تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي

او براي ما حقيقتي تلخ است




+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

خدايا

خدايا!!!!

تو را غريبانه ديدم و غريبانه غريبت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گناهكار شدم

تو را وفادار ديدم و هر كجا كه رفتم بازگشت

تو را گرم ديدم و در سردترين لحظه ها به سراغت آمدم

تو مرا چه ديدي كه وفادار ماندي؟؟؟


+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

دوره ي ارزانيست ..........

شرف اينجا ارزان.........

تن عريان ارزان.......

ابرو قيمت يك تكه نان.......

و دروغ از همه چيز ارزان تر...........

و چه تخفيفي خوردست قيمت هر انسان!!!


+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

زندگي يك بازي درد آور است

زندگي يك اول بي آخر است

زندگي كرديم اما باختيم

كاخ خود را روي دريا ساختيم

لمس بايد كرد اين اندوه را

بر كمر بايد كشيد اين كوه را

زندگي را با همين غمها خوش است

با همين بيش و همين كمها خوش است

باختيم و هيچ شاكي نيستيم

بر زمين خورديم و خاكي نيستيم

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

فراموشي

بايد فراموشت كنم چنديست تمرين ميكنم

من ميتوانم! ميشود!

آرام تلقين ميكنم

حالم .....نه .... اصلا خوب نيست

تا بعد بهتر ميشوم..........

فكري براي اين دل آرام و غمگين ميكنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين!

خود را براي درك اين صد بار تحسين ميكنم

كم كم ز يادم ميروي

اين روزگار رسم اوست....

اين جمله را با تلخي اش.... صد بار تضمين مي كنم !


+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

بازگشت

دوستاي گلم سلام



من دوباره آمدم

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

       آن لحظه ها که مات در انزوای خویش   

 

           یادرمیان جمع خاموش مینشینم 

 

             موسیقی نگاه تو را گوش

 

                میکنم گاهی میان

 

                 مردم در ازدحام 

 

                   شهر غیر از

 

                    تو هر چه

 

                   هست فراموش

 

                      میکنم.

+ نوشته شده در  یکم مهر 1387ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني که امشب مي بارد....

و اينک باران

بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم
+ نوشته شده در  یکم مهر 1387ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند

وچون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم

فراموش می کند که خوش بخت است

(آندره مصورا)

 

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی

از شادی او وهمیشه قسمتی از غم کسی

باش نه دلیل غم او

   ( زرتشت )

 


+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1387ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

دکتر علی شریعتی

انديشيدن به پايان هر چيز ؛

 

شيريني حضورش را تلخ ميکند..

.

بگذار پايان تو را غافلگير کند...

 

درست مانند آغاز...

 

 آنروز که همه دنبال چشمان زيبا هستند...

 

تو به دنبال نگاه زيبا باش...

 

  دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

حسن جونم تقدیم به تو

زندگي حكمت اوست...

 
زندگي دفتري از خاطره هاست...
 
چند برگي را تو ورق خواهي زد...
 
 
ما بقي را قسمت ...
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط سحر  |