تبليغاتX
جدایی

جدایی

عاشقی

من .تو .او

من درس ميخوانم

تو درس ميخواني

او سر چهار راه آدامس مي فروشد



من شام مي خورم

تو رستوران ميروي

او گرسنه است



من به ييلاق ميروم

تو با دوستانت تمام بعد از ظهر را قدم ميزنيد

او با دستمالش شيشه ماشين ها را تمييز مي كند



من پول جيبي ام را از پدرم ميگيرم

تو ماهيانه ات را مادرت ميدهد

او ترازويش را در پياده رو  كنارش گذاشته و به 10تومني هايش نگاه ميكند



من پدرم را دوست دارم

تو مادرت را بيش از هر كس دوست داري

او پدرش معتاد و مادرش در خانه اي كار ميكند



 من پدرم  مادرم را دوست دارد

تو پدرت به مادرت عشق ميورزد

او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند



من يك خواهر كوچك دارم

تو يك برادر بزرگتر و يك خواهر كوچكتر داري

او 6 برادر و 3 خواهر دارد



من خواهرم دبيرستاني ست

تو برادرت به دانشگاه ميرود

او تمام برادرهايش يا در زندانند ويا معتادند ويا................



من عاشق شده ام

تو ميداني عشق چيست

او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است



من آن لاين هستم

تو آن لاين هستي

او بي نان است



من تابستان را دوست دارم

تو بهار و شكوفه هايش را دوست داري

او برايش تابستان و بهار فرقي ندارد



من شبهاي داغ تابستان را بي رو انداز مي خوابم

تو در شبهاي سرد زمستان با پتوي گرمت مي خوابي

او در تابستان و زمستان فقط يك زير انداز لازم دارد



من از زندگي ام راضي ام

تو زندگي ات را دوست داري و به  خواسته هايت رسيده اي

او برايش زندگي اجباريست و بدون انتخاب



من او را ديده ام

تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي

او براي ما حقيقتي تلخ است




+نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت7:30 بعد از ظهرتوسط سحر | |

خدايا!!!!

تو را غريبانه ديدم و غريبانه غريبت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گناهكار شدم

تو را وفادار ديدم و هر كجا كه رفتم بازگشت

تو را گرم ديدم و در سردترين لحظه ها به سراغت آمدم

تو مرا چه ديدي كه وفادار ماندي؟؟؟


+نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت7:19 بعد از ظهرتوسط سحر | |

دوره ي ارزانيست ..........

شرف اينجا ارزان.........

تن عريان ارزان.......

ابرو قيمت يك تكه نان.......

و دروغ از همه چيز ارزان تر...........

و چه تخفيفي خوردست قيمت هر انسان!!!


+نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت11:3 بعد از ظهرتوسط سحر | |

زندگي يك بازي درد آور است

زندگي يك اول بي آخر است

زندگي كرديم اما باختيم

كاخ خود را روي دريا ساختيم

لمس بايد كرد اين اندوه را

بر كمر بايد كشيد اين كوه را

زندگي را با همين غمها خوش است

با همين بيش و همين كمها خوش است

باختيم و هيچ شاكي نيستيم

بر زمين خورديم و خاكي نيستيم

+نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:9 قبل از ظهرتوسط سحر | |

بايد فراموشت كنم چنديست تمرين ميكنم

من ميتوانم! ميشود!

آرام تلقين ميكنم

حالم .....نه .... اصلا خوب نيست

تا بعد بهتر ميشوم..........

فكري براي اين دل آرام و غمگين ميكنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين!

خود را براي درك اين صد بار تحسين ميكنم

كم كم ز يادم ميروي

اين روزگار رسم اوست....

اين جمله را با تلخي اش.... صد بار تضمين مي كنم !


+نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:4 قبل از ظهرتوسط سحر | |

دوستاي گلم سلام



من دوباره آمدم

+نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت11:42 بعد از ظهرتوسط سحر | |

       آن لحظه ها که مات در انزوای خویش   

 

           یادرمیان جمع خاموش مینشینم 

 

             موسیقی نگاه تو را گوش

 

                میکنم گاهی میان

 

                 مردم در ازدحام 

 

                   شهر غیر از

 

                    تو هر چه

 

                   هست فراموش

 

                      میکنم.

+نوشته شده در یکم مهر 1387ساعت3:22 قبل از ظهرتوسط سحر | |

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني که امشب مي بارد....

و اينک باران

بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم

+نوشته شده در یکم مهر 1387ساعت3:10 قبل از ظهرتوسط سحر | |

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند

وچون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم

فراموش می کند که خوش بخت است

(آندره مصورا)

 

همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی

از شادی او وهمیشه قسمتی از غم کسی

باش نه دلیل غم او

   ( زرتشت )

 


+نوشته شده در سی ام شهریور 1387ساعت3:20 قبل از ظهرتوسط سحر | |

انديشيدن به پايان هر چيز ؛

 

شيريني حضورش را تلخ ميکند..

.

بگذار پايان تو را غافلگير کند...

 

درست مانند آغاز...

 

 آنروز که همه دنبال چشمان زيبا هستند...

 

تو به دنبال نگاه زيبا باش...

 

  دکتر شريعتي

+نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1387ساعت12:17 بعد از ظهرتوسط سحر | |

زندگي حكمت اوست...

 
زندگي دفتري از خاطره هاست...
 
چند برگي را تو ورق خواهي زد...
 
 
ما بقي را قسمت ...

+نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1387ساعت11:54 قبل از ظهرتوسط سحر | |


لطفا لبخند فراموش نشه !


آدمي ديدم که هي خط ميکشيد


از براي رسم زحمت مي کشيد


گفتمش آخر چرا خط مي کشي


از براي رسم زحمت مي کشي


گفت آخر جملگان خط مي کشند


از براي رسم زحمت مي کشند


زين سبب من هم همي خط مي کشم


از براي رسم زحمت مي کشم


+نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1387ساعت11:1 قبل از ظهرتوسط سحر | |

گاهی دلم برای غزل تنگ می شود !

------------------------

 

آوخ که یار ، با من افتاده یار نیست

 

در کار من شتاب و عتابش به کار نیست

 

دل انتظار عاطفه دارد ولیک من

 

از بخت بی عطوفتم این انتظار نیست

 

او نیز چون کند که جوانست و طبع او

 

با طبع من که پیر شدم سازگار نیست

 

باید به حکم عقل کنم دوری اختیار

 

اینجا که میرسم به کفم اختیار نیست

 

 گویم دلا قرار تو با ما چنین نبود

 

یاد آیدم که در دل عاشق قرار نیست

 

زین غم سزد که خود بروم پیشباز مرگ

 

گویم بیا که جز تو دگر غمگسار نیست

 

مستان عشق او همه شمعند و شهره لیک

 

در شهر ما به شاهدی « شهریار» نیست

 

محمد حسین شهریار تبریزی

+نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1387ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط سحر | |

 

 

ممنوع نيستي كه بچينمت


اين
جا هم كه بهشت نيست

 
تا گناه مادر را


تكرار كنم


… رنگ صلح چشم
هايت


دهان تنهايي
ام را

 
آب مي
اندازد


به شاخه
ات نرسيده ، مي
لغزم


هميشه لغزيدن


بهانه
ي خوبي است


براي فشردن دستي كه دوستش داري !


وسوسه
ي چيدن 


                    رها نكرد ؛
رهايت نمي
كند …


بچين !


                    ممنوع منم كه بچيني
ام !


+نوشته شده در شانزدهم مرداد 1387ساعت10:51 قبل از ظهرتوسط سحر | |

تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست

 

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست

 

 

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

 

که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست

 

چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز

 

برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست

 

من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم

 

ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست

 

دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان

 

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست

 

خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت

 

نمی روم که بدانندحرف من یکیست

+نوشته شده در شانزدهم مرداد 1387ساعت10:40 قبل از ظهرتوسط سحر | |